X
تبلیغات
کاش غصه تموم میشد...


کاش غصه تموم میشد...

کاش می شد توی روزگارت. توی بهار موندگارت. میون این همه یارت. من باشم دار و ندارت

توی این دنیا همیشه
بعضی ها “برای به جایی رسیدن”
و بعضی ها “بعد از به جایی رسیدن”
همه چیز را “زیر پا” می گذارند…
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1392ساعت 0:25 توسط me| |

خدایا به امید خودت نه بنده های بی خودت!

نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1392ساعت 23:39 توسط me| |

تنهایم …
اما دلتنگ آغوشی نیستم…
خسته ام …
ولی به تکیه گاه نمی اندیشم…
چشم هایم تر هستند و قرمز…
ولی رازی ندارم…
چون مدتهاست دیگر کسی را “خیلی” دوست ندارم…
فقط خیلی ها را دوست دارم …
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1392ساعت 15:11 توسط me| |

گاهی وقتا توی رابطه ها
نیازی نیست طرفت بهت بگه :
برو !
همین که روزها بگذره و یادی ازت نگیره
همین که نپرسه چه جوری روزا رو به شب میرسونی
همین که کار و زندگی رو بهونه میکنه...

همین که دیگه لا به لای حرفاش دوستت دارم نباشه
و همین که حضور دیگران توی زندگیش
پر رنگ تر از بودن تو باشه
هزار بار سنگین تر از
کلمه ی برو واست معنه پیدا میکنه
پس برو
قبل از اینکه ویرون تر از اینی که هستی بشی...
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1392ساعت 15:1 توسط me| |

ﺑﻪ ﺑﻌﻀﯿﺎﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔـــﺖ :
ﺗﻮ ﺧﯿـــــــــﻠـــــــــﯽ ﺑﺎ ﮐﻼﺳــــﯽ ﻗﺒﻮﻝ,,,,
ﺍﻣـــــﺎ ﻣﻦ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻼﺳﺎﺭﻭ ﺑﭙﯿﭽــــــــــــﻮﻧﻢ!!!
پس هررررررری
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1392ساعت 14:55 توسط me| |


دنيای ما دختــــرا:
پر از لاكاي رنگارنگ...رژ لبای پررنگ...
گردنبنداي طلايي..نقره اي...انگشتر و جواهر
پر از ست كردن دامن با تاپ ,ساپورت, ساقاي رنگي رنگي
پر از قراراي دخترونه ..دوره همي...
تلفنهاي 2 ساعته با موضوع مخاطب خاص!!!
گريه كردنای يواشكي زير پتوهاي صورتي
قول دادن به همديگه سر فراموش كردناي مخاطب خاص
قول دادن به هم و اينكه فردا يه روز جديده!
اهنگ گوش دادناي نصف شبي تو اتوبانا...
با ناراحتي به هم زنگ زدن و چنددقيقه بعداز شوخياي هم خنديدن
آرايشگاه رفتناي هول هولكي
1000بار اين جمله رو تكرار كردن: تو كه خوب ميشي حالا من چيكار كنم؟
اس ام اس دادناي شبونه: بهت زنگ زد؟ نه؟ گورباباش!
گپاي 4 -5 تايي دور ميز و نسكافه خوردن،مسخره كردن همديگه
كلمه هاي رمزي كه فقط خودمون معنيشو ميدونيم!
رازايي كه فقط خودمون ازشون خبر داريم!
دنياي ما دخترا پره از احساسات پاك و روياهاي دختروونه
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 5:25 توسط me| |


بی قرارم امشب...

 

دلم آغوشت را میخواهد


تا در آن آرام و رام


گوش کنم به صدای قلبت


و زندگی کنم


در هوای نفس هایت


و عاشق تر شوم


و نفس هایم به شماره بیفتند


و بیقرار تر شوم...


دلم میخواهد


باز


تو باشی


و من


نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 5:13 توسط me| |

تــَمآمِ دِلخـوشی مـون شُده فــِکر بــﮧ فـَـردآیـــی کــﮧ نــِـمے دآنــَـم میرِسَد یآ نـﮧ ...


بـﮧ صــُـبحی کـﮧ دَر کِنارِ هـَـم آغاز خـواهـَـد شـُـد ...


شَبــی کــﮧ خودَت بِگویــی : "شـَـبـِـت بــﮧ خیر بآنوی مِهرَبآنــَـم "


وَ این یـَـعنی پآیآنِ شــَب بــﮧ خیر و بــوسِــﮧ های اِس اِم اِسی .


فــِکر بــﮧ فــَردآی کــﮧ ...


خــَستــﮧ اَز کآرِ روزآنــﮧ بآ شآخــﮧ گــُـلی اَز رآه میرِسی!!!


وَ مــَـن بآ آغوشی بآز بــﮧ اِستـِـقبالــِـت می آیم . . .

 

دِلگیری روزآی جــُـمعــﮧ کــﮧ دَر کـِـنآرِ تـــو رَفـع خوآهـَـنـد شـُـد . .  .


بــﮧ آن روزی کــﮧ رَخت و تـَـخـت و خورآکــِـمان یکی خوآهـَـد شـُـد . . .


نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 5:8 توسط me| |


بـــــــــــــرو!!!!

ترســــ از هیچ چیز نــــــــــבآرمــــ

وقتیـــــ یقینـ בآرم بیشتر از منـــ 

کســـے בوستتـ نخـــــــوآهـــــــב בآشتـ... 

بیشتر از منــــ 

کســـے طآقتـ کمـــ محلی هآیتـ رآ نـــــــבآرב.. 

بــــــــــــرو!!!! 

ترس برآے چهـ؟؟ 

وقتے مے בآنمــ 

یکــ روز تُفـ مے انـــــבآزی بهـ رویـــــ تمآم آن هآیے کهـ 

بهـ خآطرشــــآن مـــَــن رآ از בستـــــ בآבے.... !

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 5:5 توسط me| |


بـه سـ ــ ــاבگـے رفــــــت

...بـه ســ ــــ ـاבگــے بخشیــدمــ ...

حـــالا مــ ـــانــבه امــ

چِگـــפּنــه بـِבـפּלּ اوبــِـه ســ ـــــاבگــے زِنــבگــے ڪُنــمــ ..

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 4:32 توسط me| |


ﺑــــﺎﺧـــﺘــﻢ ﺗـــﺎ ﺩﻟـــــــﺨــــﻮﺷـــﺖ ﮐـــﻨـــﻢ !!!
ﺑـــﺪﺍﻥ ﮐـــﻪ ﺑـــﺮﮒ ﺑـــــﺮﻧــــﺪﻩ ﺍﺕ ﺳـــﺎﺩﮔـــﯿـــﻢ ﻧــــــﺒـــﻮﺩ !
ﺩﻟـــــــــــــــــــــــ ـــــــﻢ ﺑــــــــــــــــــــﻮﺩ ﻟﻌﻨﺘـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــﯽ ...

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 3:3 توسط me| |


ﭼــﺮﺍ ﺁﺩﻣـﺎ ﻧﻤﯿـــــــﺪﻭﻧﻦ ﺑَﻌﻀـــﮯ ﻭﻗﺘﻬــﺎ ﺧـﺪﺍﺣﺎﻓـــــﻆ
ﯾَﻌﻨـــــــﮯ :
ﻧــﺬﺍﺭ ﺑﺮﻡ ...
ﯾَﻌﻨـــﮯ ﺑــﺮﻡ ﮔـــــﺮﺩﻭﻥ ...
ﺳِﻔــــــﺖ ﺑﻐﻠـــــﻢ ﮐـﻦ ...
ﺳﺮﻣﻮ ﺑﭽﺴﺒــﻮﻥ ﺑﻪ ﺳﯿﻨـَـــﺖ ﻭ ﺑﮕــﻮ :
ﺧﺪﺍﻓـﻆ ﺯﻫــﺮ ﻣﺎﺭ ! ﺑﯿﺨـُـﻮﺩ ﻣﯿﮑُـﻨــــــﮯ ﻣﯿﮕــﮯ ﺧﺪﺍﻓــﻆ
ﻣﮕﻪ ﻣﯿـــــﺬﺍﺭﻡ ﺑـﺮﮮ...
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 2:45 توسط me| |


گاهی تنها نشستم تو خونه و دارم یه فیلم باحال عاطفی میبینم، بعد دلم میخواد صحنه های قشنگشو با "تو" ببینم،
اما تو نیستی...
گاهی یه مسابقه ی ورزشی عجـــــــیب خوشحالم میکنه و میخوام این خوشحالی رو باهات قسمت کنم و بپرم بغلت کنم و جیغ و داد کنم،
اما تو نیستی...
سر صبحی با کلی گیج و ویجی از خواب پا میشم، به این فکر میکنم مثلاً اگه الآن تو اینجا بودی، واسم صبحونه درست میکردی و با کلی قربون صدقه، میفرستادیم که برم سر کار و درسم،
اما تو نیستی...
دارم تو خیابون پیاده روی میکنم و هوایی عوض میکنم یهو یه ماشین از کنارم رَد میشه که سیاوش قمیشی پلی کرده و یهو یاد تو میوفتم،
اما تو نیستی...
وسط بازی فوتبال فیفا یا پی ای اس، یه گُل خعلی مَشتی و کلاسیک میزنم! بعد دوس دارم بیام صدات کنم که تو ام ببینی و مثه من بالا پایین بپری!
اما تو نیستی...
---
مامانم بهم گیر داده!! هی میگه این کارو کن اون کارو نکن! اَه! اعصابم خورده! میخوام بیام تو بغلت یکم آرومم کنی،
اما تو نیستی...
نشستم جلو آیینه اتاقم، ناخونامو لاک زدم، ناخونای پامو هم لاک زدم، کلی به خودم رسیدم و آرایش کردم خودمو، فیگور میگیرم جلو آیینه ام و کلی ناز و ادا میریزم که "تو" باشی و ببینی،
اما تو نیستی...
یه تاپ خوشگل گرفتم با یه دامن خیلی خوشرنگ، خیلی به هم میان، پوشیدمشون جلو آیینه، کلی ذوق کردم که تو ام ببینی،
اما تو نیستی...
آبجیم، همون که بچه داشت، بچش به دنیا اومده، واااااایییییی دوس دارم بغلش کنم بیارمش تو ام ببینیش، آخـــــــیییی نیگا چقدر نازه...
اما تو نیستی...
تولدم شده، همه ی دوستامو خونوادم اینجان، یه کادوی خیلی خاص همیشه هست که خـــــــــــــــیلی منتظرشم، اونم کادوی توئه!
اما تو نیستی...
هــــــوممم...
پس کی میخوای بیای؟
میشه بهم بگی؟
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 2:37 توسط me| |


خیلی سخته دلت "بودنش" رو بخواد ،

وقتی داری به "نبودنش" عادت می کنی ...

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 4:45 توسط me| |


التماست میکنم آرام بگیر دلم ....
او بی تو آرام است ....

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 4:44 توسط me| |


وقتی منو خواست ؛
هیچ چیز جلودارش نبــــود !
و وقتی هم که منو نخواست ؛
هیچ چیز نگهدارش نبـــود !

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 4:38 توسط me| |


میدونی کِی می فهمـی خـیلـی تـنهایـی؟؟وقتی از اینترنت میای بیرون .کامپیوتر رو خاموش میکنی میری توی تخـتت و طاق باز میخوابی !به سقف خیره میشی ...که هر شب انگار داره میاد پایین تر ...تا آخـرش یه روز می چسبه به کف ِ زمین و تو رو خفه میکنه !بغضت میگیره و کله تو میکنی زیر پتو...با بدبختی گریـه تو قورت میدی تا کسی نشنوه صداشو ...سعی میکنی بخوابی ... اما ؛بی خواب تر از همیشه میشی ...یهو ...صداش ...چهره اش ...حرفاش ...خاطره هاش ...میاد جلو چشمات.درست مثل یه فیلم !اونجاست که می فهمی خیلی خیلی تنهایی !! میفهمی دیگه نداریش تا از تنهایی بیرونت بیاره ...

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 4:32 توسط me| |

آخر زندگی اونجاییه که متوجه میشی هیچی نبودی براش ... اونجایی که میفهمی هیچکدوم از کاراش به تو مربوط نمیشده .. اینکه فقط لحظه ای میخواستتت ... اینکه همش تظاهر بوده. ... آخر زندگی اونجاییه که میفهمی فقط یه اشتباه بودی تو زندگیش ...
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 4:30 توسط me| |


يکی بود که اونم رفت
کاش از اول غير از خدا هيچکس نبود ...

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 4:28 توسط me| |


مشترک مورد نظر خطـشـــو ،
تــــورو ،
وقـــار و نجــابتــتو
احساستو
عشـــقتو
وجــــودتو ...
به یه عشوه گــری فــــروخت !!
به همین سادگی ...

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 4:20 توسط me| |


این تو بودی که باختی نه من!!!
.
من کسی رو از دَست دادم که دوستم نَداشت..!
اما تو کسی رو از دست دادی که عاشِقِـــــــــــــــــــــت بود...

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 4:5 توسط me| |


باید به بعضی ها گفت: ناراحتـــــــ چی هستی؟!

دنـــیا که به آخر نرسیده . . . !

من نشد ؛ یکی دیگه! تو که عادتـــــ داری . . .!

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 3:39 توسط me| |


مرا به تختم ببندید! وسیگاری برایم روشن کنید...وتنهایم بگذارید..!هرچقدر هم که نالیدم وفریاد زدم...به سراغم نیایید!!! من دارم "او" را ترک میکنم.

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 3:39 توسط me| |


مغـــرور و خــود شیفته نیستم ولی یـــاد گرفتم که تـو زندگیم منت احدی رو نـکشم. خــــداحـــافــظ تو فرهنگ لغت مـــن جوابش فقط یـــه کلمه است "بـــه ســـلامــت

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 3:38 توسط me| |


ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﺭﺍ ﻗﻮﺭﺕ ﺑﺪﻫﯽ… ؟ !
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﯽ…
ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺑﺎﺷﯽ… ؟
ﺷﺪﻩ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺑﭙﯿﭽﺪ ﺑﻪ ﺩﻟﺖ،ﺭﺍﻩ ﻧﻔﺴﺖ ﺭﺍﺑﺒﻨﺪﺩ،ﺧﻔﻪ ﺍﺕ ﮐﻨﺪ…
ﻫﯽ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺮﻭﺩ ﺳﻤﺖ ﮔﻮﺷﯽ…
ﺑﺮﺵ ﺩﺍﺭﯼ…
ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻨﯽ…
ﭘﺮﺗﺶ ﮐﻨﯽ ..…
ﺷﺪﻩ ﯾﮏ ﺁﻫﻨﮓ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺷﻮﺩ ﺭﻭﺡِ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ…
ﺑﺸﻮﺩ ﺧﺎﻃﺮﻩ…
ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﻮﺩ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺗﺮﺕ ﮐﻨﺪ… ؟
ﺷﺪﻩ ﺑﺮﻭﯼ ﻫﻤﺎﻥ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ…
ﭼﻨﺪ ﻣﺘﺮ ﺟﺎ ﺭﺍ ﻫﯽ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﮐﻨﯽ…
ﺍﺷﮏ ﺑﺮﯾﺰﯼ ﻭ…
ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ…
ﻫﻤﺎﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﯼ…؟
ﺷﺪﻩ ﻗﺴﻢ ﺑﺨﻮﺭﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺵ ﻧﺪﺍﺭﯼ…
ﺍﻣﺎ ﯾﮑﻬﻮ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﮔﻮﺷﯽ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ،ﭘﯿﻐﺎﻣﯽ ﺗﺎﯾﭗ ﮐﻨﯽ…
ﺍﻧﮕﺸﺘﺖ ﺑﺮﻭﺩ ﺳﻤﺖ ﮐﻠﻤﻪ …send
ﻣﻨﻄﻘﺖ ﺑﻤﯿﺮﺩ، ﻗﻠﺒﺖ ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﺑﺰﻧﺪ ﻭ send… ﮐﻨﯽ…؟
ﺷﺪﻩ ﺗﻤﺎﻡ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﯾﮏ ﺟﻮﺍﺏ،ﺑﯿﻘﺮﺍﺭ ﺑﺎﺷﯽ…
ﻧﺮﺳﺪ ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺍﺏ…
ﺁﺧﺮ ﮔﻮﺷﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ ﻭﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ ": ﺍﺷﮑﺎﻟﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ، ﺍﮔﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﯼ
ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﯼ،ﻧﺪﻩ…
ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺪﻭﻧﻢ ﺧﻮﺑﯽ؟ﻫﻤﯿﻦ…
ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ " ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺯ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﯿﺎﯾﺪ… ؟
ﺑﺎﺯ ﺑﺸﮑﻨﯽ…
ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﺑﺸﮑﻨﯽ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﻭ ﺩﻝِ ﺷﮑﺴﺘﻪ،
ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ… ؟
ﺷﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺷﯽ… ؟! ؟

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 3:37 توسط me| |

آرامــشــــ وجـــــود مـــــטּ
بـــودنـــــم در آغـــوشــــ مــردانــﮧاتـــ اسـتـــــ
بـگــذار حــســـوداטּ هـــر چـــﮧ مـے خــوآهــنــد بــگـــویــنــد
جــــز تـــو و عــشــقــــ تــو
تـــمـــومـــــ دنــیـــــــآ پَـــــــــر

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1392ساعت 1:36 توسط me| |

دلم لحظه ای را می خواهد !


که تو باشی ...


همین کنار نزدیک به من


درست روبروی چشم هایم


همنفس نفسهایم


خیره شوم به لبهایت


دست بکشم به تک تک اعضای صورتت


بعد چشمهایم را ببندم و ...


" ببوسمت "


آن لحظه دنیای من تمام می شود .


" به خدا که واقعاً تمام می شود 

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1392ساعت 1:34 توسط me| |

یه سال بزرگتر شدی.هنوز ادم نشدی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

تا کی میخوای فرشته بمونی؟؟؟؟؟

دوست خوبم...چیستا جونم...

سالروز زمینی شدنت مباررررررررررررررک

نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1392ساعت 18:25 توسط me| |

پســـرم!
پسر ِخوبم
میدونم که تو هم یه روزی عاشق میشی. میای وایمیستی جلوی من و بابات و از دخترکی میگی که دوسش داری!

... این لحظه اصلا عجیب نیست و تو ناگزیری از عشق....!که تو حاصل عشقی
پســ ـرم...
مامانت برای تو حرف هایی داره
حرف هایی که به درد روزهای عاشقیت میخوره...

عزیزدلم!

یک وقتهایی زن ِ رابطه بی حوصله و اخموست.روزهایی میرسه که بهونه میگیره. بدقلقی میکنه و حتی اسمتو صدا میکنه و تو به جای جانم همیشگی میگی: "بله!" و اون میزنه زیر گریه....

زن ها موجودات عجیبی هستند پسرم...
موجوداتی که میتونی با محبتت آرومشون کنی و یا با بی توجهیت از پا درش بیاری...باید برای اینجور وقتها آماده باشی.بلد باشی. باید یاد بگیری که نازش را بکشی...

عزیزم. پسر مغرور و دوست داشتنی من!!!ناز کشیدن شاید کار مسخره ای به نظر برسه اما باید یاد بگیری....

زن ها به طرز عجیبی محتاج لحظه هایی هستن که نازشون خریدار داره...

میدونی؟
این ویژگی زنه، گاهی غصه ها مجبورش میکنن به گریه...! خیلی پاپی‌ دلیل گریه ش نشو...همیشه نیازی نیست دنبال دلیل و چرا باشی تا بخوای راه حل نشونش بدی....

گاهی فقط باید بشنویش. بذاری توی بغلت گریه کنه و بعد فقط دستش را بگیری و ببریش بیرون یه هدیه ی کوچولو براش بگیری و بگی که چقدرخوشگله!. ازش تعریف کنی و باهاش حرف بزنی ...یاد بگیر که با مردونگیت غصه هاشو آب کن نه که از غصه آبش کنی......

اگر هم که پای فاصله درمیونه کافی هست نازش کنی .. بهش زنگ بزنی باهاش حرف بزنی... اگر بازم گریه کرد و آروم نشد دلسرد نشو .باز هم صداش کن!!!عاشقانه صداش کن، حتی اگه واقعا خسته ای!!!!

بهت قول میدم درست اون لحظه ای که داری فکر میکنی این صدا کردنا ...فایده ای نداره و نمیخواد حرف بزنه و میخواد تنها باشه. برمیگرده طرفت و توی آغوشت خودشو رها میکنه و...

زن ها هیچ وقت این لحظه ها که پاش وایسادی رو فراموش نمیکنن و همه انرژی که براش گذاشتی رو بهت برمیگردونن...

پسرم!!!! این روزها که مینویسم هنوز دخترکی هستم پر از آرزو ،دخترکی که روزی زن میشود. مادر میشود.

مادر تو

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت 0:39 توسط me| |


چه لذتی داره صبح بلند بشی
ببینی یه نامه به آینه ی اتاق چسبیده شده :
سلام دلیلِ زندگی !
صبحِ قشنگت بخیر ..
امروز نمی خواد بری سرِ کار
چمدون جمع کن می خوایم بریم سفر
چمدون نبستم که به سلیقه ی خودت برام لباس بزاری
شب پرواز داریم..
نمی گم کجا که غافلگیر شی !
راستی ..
قربونِ چشمات برم که الان متعجبه و می دونم اگه اونجا بودم
جیغ می زدی بغلم می کردی
پس لطقا جیغ و بغل و یه بوس کنار بزار
تا رسیدم تحویلم بدی !
دوست دارم همسفرِ زندگیم

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 14:41 توسط me| |


پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ